X
تبلیغات
رایتل
انیشتین دوم
قالب وبلاگ

یک روز در هنگام تور سخنرانی ، راننده آلبرت انیشتین ، که اغلب در طول سخنرانی او در انتهای سالن می نشست ، بیان کرد که او احتمالا میتواند سخنرانی انیشتین را ارائه دهد زیرا چندین مرتبه آن را شنیده است. برای اطمینان بیشتر ، در توقف بعدی در این سفر ، انیشتین و راننده جای خود را عوض کردند و انیشتین با لباس راننده در انتهای سالن نشست . پس از ارائه سخنرانی بی عیب و نقص ، توسط یک عضو از شنوندگان از راننده سوال دشواری خواسته شده بود . راننده انیشتین خیلی معمولی جواب داد: "خب ، پاسخ به این سوال کاملا ساده است . من شرط می بندم راننده من ، (اشاره به انیشتین) که در انتهای سالن است ، می تواند پاسخ این سوال را بدهد .

*

همسر آلبرت انیشتین غالبا اصرار داشت که او در هنگام کار باید لباس های مناسب تری استفاده کند . انیشتین همواره می گفت : " چرا باید این کار را بکنم هر کسی این جا می داند من که هستم ." هنگامی که انیشتین برای شرکت در اولین کنفرانس بزرگ خود شرکت کرد نیز همسرش از او خواست که لباس مناسب تری بپوشد ، انیشتین گفت : " چرا باید این کار را بکنم هیچ کسی این جا مرا نمی شناسد . "

*

از آلبرت اینشتین معمولا برای توضیح نظریه عمومی نسبیت سوال میشد و او یک بار این گونه پاسخ داده بود : " دست خود را بر روی اجاق گاز داغ برای یک دقیقه قرار دهید ، و این عمل مانند یک ساعت به نظر می رسد ، حال با یک دختر خوشگل یک ساعت بنشینید ، و این عمل مانند یک دقیقه به نظر می رسد . این نسبیت است . ! "

*

هنگامی که آلبرت انیشتین شاغل در دانشگاه پرینستون بود ، یک روز قرار بود به خانه برود ولی او آدرس خانه اش را فراموش کرده بود . راننده تاکسی او را نمی شناخت . انیشتین از راننده پرسید آیا او می داند خانه انیشتین کجاست . راننده گفت : " چه کسی آدرس انیشتین را نمی داند ؟ هر کسی در پرینستون آدرس خانه انیشتین را می داند . آیا می خواهید به ملاقات او بروید ؟ "  انیشتین پاسخ داد :" من انیشتین هستم . من آدرس منزل خود را فراموش کرده ام ، شما می توانید مرا به آنجا ببرید ؟ " . راننده او را به خانه اش رساند و از او هیچ کرایه ای نیز نگرفت .

*

یک بار انیشتین از پرینستون با قطار در سفر بود که مسئول کنترل بلیط به کوپه او آمد . وقتی او به انیشتین رسید ، انیشتین بدنبال بلیط جیب جلیقه اش را جستجو کرد ولی نتوانست آن را پیدا کند . سپس در جیب شلوار خود جستجو کرد ولی باز هم بلیط را پیدا نکرد . سپس در کیف خود را نگاه کرد ولی باز هم نتوانست آن را پیدا کند . بعد از آن او صندلی کنار خودش را جستجو کرد ولی باز هم بلیطش را پیدا نکرد . مسئول بلیط گفت : دکتر انیشتین ، من می دانم که شما که هستید . همه ما به خوبی شما را می شناسیم و من مطمئن هستم که شما بلیط خریده اید ، نگران نباشید و سپس رفت . در حال خارج شدن متوجه شد که فیزیکدان بزرگ دست خود را به پایین صندلی برده و هنوز در حال جستجوست . مسئول قطار با عجله برگشت و گفت : " دکتر انیشتین ، دکتر انیشتین ، نگران نباشید ، من می دانم که شما بلیط داشته اید ، مسئله ای نیست . شما بلیط نیاز ندارید . من مطمئن هستم که شما یک بلیط خریده اید . " انیشتین به او نگاه کرد و گفت : مرد جوان ، من هم می دانم که چه کسی هستم . چیزی که من نمی دانم این است که من کجا می روم .

[ جمعه 25 تیر 1389 ] [ 20:55 ] [ انیشتین سمپاد ] [ نظریه بده (31) ]

لینک دوستان
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 42313